چه چیز را باید انتظار بکشم..

اعتراف در میان آغوشت 

سخت تر از اعتراف بر چوبه دار است...

حکم دلت را می پزیرم ...

اما می ترسم...

منی که جرم  نکرده

به تبعید متهمم،

برای آنچه چشمم اعتراف می کند

چه چیز را باید انتظار بکشم؟؟؟!!!

آغوشم دردهای تازه ات را پذیراست...

تجویزم
برای هر شبت
یک حبه درد
با یک جرعه شعر
تا مداوا شود
دردهای عاشقی ات
*
آغوشم دردهای تازه ات را پذیراست...

این تصویر را تنها با چشمان بسته می توان دید...

سلام

چشمانت را ببند.

این تصویر را تنها با چشمان بسته می توان دید...

تمام جاده های دنیای من 

به آغوش تو ختم می شود...

و من 

با خالی ترین چمدان دنیا

هر شب

پا به جاده ای می گذارم

برای فتح آرامترین پایان...

*

بگو کجای جهان ایستاده ای،

تا رویایی ترین مقصد باشی 

برای نامعلوم ترین مبداء تاریخ...

انتخاب کن...

سلام

من آمده ام

حالا تو، من را هر جا میخواهی جای بده...

من تنها آغوشی را میجویم

تا رویاهایم را 

در واقعیت ببینم...

تو خود انتخاب کن :

رویا باشی 

یا واقعیت...

*

" گاهی از رویای تو می گذرم،

گیرم که نمی بینی

و گاه از خواب های من،

تو میگذری.

افسوس که نمی بینم..."

و باز مثل هر سال عمو نوروز برایم بهار را هدیه آورده است...

سلام

امسال هم منتظرت نبودم

اما تو باز آمدی.

در را باز گذاشته ام

تمام پنجره های خانه را باز گذاشته ام.

درب قفس باز است، اما پرنده خیال رفتن ندارد. چگونه بگویم که از دیدنت خوشحال نیستم.

همه چیز رنگ و بوی تو را گرفته...

خانه

کوچه

شهر...

کاش اینبار ننه سرما خواب نمی ماند...

*

چشمانم را می بندم  و در دلم آرزو می کنم.

فوت می کنم.

شاید برای سال دیگر کار ساز باشد.

نفس عمیق می کشم و به این فکر می کنم که امسال هم گذشت...

من 30 ساله شدم

و باز مثل هر سال عمو نوروز برایم بهار را هدیه آورده است...

برای ف

من 
تو را 
نه فروختم
و نه دار زدم...
خودم را سنگسار کردم...

حالا تو هم نفسی عمیق بکش 
و برو...

خنده فراموش نشود...

منتظر نامه های بیشترت هستم...

سلام

هی صبر کردم پاییز بگذرد بعد برایت نامه بنویسم، شاید رد باران در نامه ام نباشد...

نشد...

تو که نمی آیی...!؟

باران هم که می بارد...!؟

این خانه هم که گرم نمیشود...!؟

تنها رو سیاهیش می ماند برای...

*

تصمیمی گرفته ام که حتی کبری هم باورش نمی کند...

باید خانه را گرم کنم...

دیشب اولین نامه ات را سوزاندم...

خودت که نیستی لااقل نامه هایت ...

*

منتظر نامه های بیشترت هستم...

دلبستن آسان می شود وقتی...

سلام

شب را  با آغوش باز به آغوش گرمت سپردم

تا این سیاهی سکوت کمی آرام گیرد.

دلبستن آسان می شود وقتی

تنها 

در اتاقت پرسه می زنی

پیک پیک از شب...


مست می شوم


تا صبح،

به سیگارش پک بزند و بی آنکه دودش را ببینم،

روحم را در دستانش عریان می کنم...


سالهاست در گوشم آوازی تکرار می شود:

مستی هم درد منو...

تو هم خیالت راحت... بخواب

سلام

دیروز عقربه های همیشه خوابیده را روی ساعت رفتنت گذاشتم.

 دیگر نه دلواپس نیامدنت هستم و نه نگران رفتنت...

حالا شاید خیالم تخت شود تا بتوانم خیالت را در آغوش بگیرم و با خیال راحت،

 نخوابم...

***

تو هم خیالت راحت... بخواب

شاید هنوز در آن کوچه های یکبار مصرف باشم.

سلام

چشمانم را بستم و راه افتادم تا شاید نشانیت را گم کنم.

اما چشم که باز کردم، همه کوچه های بن بست به کوچه ام ختم شده بود.

حالا نه راه پیش دارم نه راه...

دیگر نه توان راه رفتن دارم نه روی ماندن. 

تمام مسیر دلم گرفته بود  و دستم به دلم بود.

حالا بر روی همه دیوار های شهر جای دست خونی من است که مانده است.

اگر خواستی پیدایم کنی نشانه را بگیر و بیا. 

شاید هنوز در آن کوچه های یکبار مصرف باشم.